تبليغاتX
کودکی همسن عالم










کودکی همسن عالم

و تو ای شهید

در عرش اعلی نشسته ای

و نگاه می کنی .. .

می دانم نگرانی

نگران کارهای ناتمامت

اما بدان که  

دختران و پسران سرزمین من

بدنبال ردپای سرخت

زمین را می پیمایند

آنان دانش را

از ثریا به زیر خواهند کشید

و تو نظاره می کنی

با لبخندی ملیح ،

پس نگران نباش ...

حال که دشمن همه امکانات خویش را بخدمت گرفته

و در تخیل پوچش پرچم ما را واژگون می کند

نمی داند محافظان ایران

زره از پشت نمی بندند ...

نمی داند ما  در مکتبی رشد یافته ایم که

مولایمان فقط وقتی عَلَم را از دست می دهد که

هیچ شش ماهه ای در گهواره نداشته باشد ...

به همقطاران دلسوخته ات می گویم

اگر بی حیایی های یک فریب خورده

قلبتان را رنجانده است

بدانید که  

خون شما زمین نریخته ،

خون شما در رگهای ماست

و از قطره قطره آن

هزاران عفیفه ی زهرایی می روید ...

.

ای شهید ...

از آن بالایی که هستی

برای ما تهی دستان ذکر عاشورا کن

که امید داریم روضه های آن بالا ،

ما را به مولایت برساند  . . .

و سخنی با جسم عزیزت که

پاره پاره شدنش تا قیامت قلب ما را سوزانده است .  

ای پیکر مطهر ...    

حال که از عذاب روح بزرگت آسوده شده ای  

راحت بخواب . . .

که ما ،

- فرزندان نسل خونت -

 خواب را از دشمنان خواهیم زدود ...

 

 

If you calim that you have the responsibility to save the world

We say : We just created “responsibility” and Peace while you were at your “Wild west”

When you were busy on killing yourselves for a couple of “dollars” . . .

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت توسط خلبان|

خدایا تو میدانی که ما

طاقت دوری نداریم .

تو می دانی که ما بر پهنه بیکران قلبمان

تو را نقاشی کرده ایم

نه ساحل زیبایی با مروارید و آب های خروشان.

خدایا تو می دانی که ما خطاکاران نیز دلهایمان ،

لبالب است از تو.

اگر می بینی غرق در حسرت هستیم

همیشه اینطور نخواهد ماند

من به نمایندگی از ما

- بازندگان همیشگی این بازی -

می گویم

ما هنوز ،

برگ آخر را رو نکرده ایم.

ما هنوز از

درب نیم سوخته نسراییده ایم

خدایا تو میدانی که اگر ما تنهاییم

دلیل بر بی کسیمان نیست .

یارانمان "در قهقهه مستانه شان ، عند ربهم یرزقون اند "

خدایا تو میدانی که

حتی شیطان لحظه ای که می گفت " لاقعدن علی صراطک مستقیما "

نمی دانست که ما می دانیم فلک گفته است "یا علی انت الصراط المستقیم"

وحال که

همه دهر نشانی میکده را از ما می پرسند

اعتراف می کنم ،

ما همان شهوترانان بی همتای شهریم

که عطش اشکمان سجاده را بی تاب کرده ،

و شب را بی خواب .

شیطان و شیطانیان بدانند

که اگر "پیر" مان امر کند ،

ما دریادلان ،

ایستاده می میریم ...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت توسط خلبان|

این شب ها می گریم

برای اباعبدالله

و با اذن او ،

برای خودم ،

برای لحظه های این شب هایم .

اینگونه از چشم ها مخفی می کنم ،

تمام اشک های مردانه ام را.

از غرورم چیزی نمانده است

که دلواپسی از دست دادنش ،

نگرانم کند .

بلند می گریم و اطمینان دارم

او آنقدر از من دور است

که نخواهد شنید.

دیگر ظاهرسازی نمی کنم ،

این منم .

تمام داستان طولانی من ،

همین چند خط است  

همین چند خط ساده.

خواسته ام از صاحب نینوا اینست که

فراموش کنم کسی را که

همه لحظه هایم بود .

و مرا مهمان خود کند

برای همیشه ...

من واقعا حس می کنم

به پایان راه رسیده ام

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت توسط خلبان|

زیبایی هایی که می شناختم

مرا ترک کرده اند

من

تنها مانده ام

در خانه ای که تنها روشنایی آن

شمعیست نیم سوخته  از

نامه های بی نشانم

و اندکی

درد کاغذی . . .

مدت کوتاهیست حس می کنم

تو ،   

تنها کسی بودی که

می دانست اشک هایم جاری شد

برای تو  ،

کسی که می خواستم برایش بمیرم .. .  

هر روز که می گذرم  

پشت سرم ،

زمین گندم زارهای اطرافم خیس می شود  

حتی آنها نیز

چهره ی غم انگیزِ اشک بارشان را

از من پنهان می کنند

شاید گمان می کنند

من هنوز فکر می کنم بر می گردی

شاید هنوز نمی دانند ،  

تو با من چه کردی ...

خیلی وقت است  

هنگامه ی بارش باران ،

قدم میزنم

اما

خیس نمی شوم ،

حتی به مقدار وهم یک با تو بودن ساده . . .

این روزها

هر صبح که میشود

همه قاصدک های نسیم را می چینم

تا شاید ،

خبری از تو داشته باشند

اما به تازگی

قلب شکسته ام ،

خود با نسیم سخن می گوید

چرا که  

من به لطافت دلفریب قاصدک ها ،

اطمینان ندارم

شاید

پنهان می کنند از من ،

همه نامه های نانوشته ات را . . .  

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت توسط خلبان|

این روزها

مردمانی که از اطرافم می گذرند

سردند

یا من مرده ام ،

یا آنها .

از وقتی مرا

یا بهتر بگویم رویاهایم را ،

ترک کرده ای

عقربه های هیچ ساعتی حرکت نمی کند

دیگر حتی از میان ازدحام

آن مردم نیز

یارای عبور ندارم  

شنیده ام خوشبخت شده ای

به خداوند سوگند

من خوشحالم

نگاه کن ..

حتی

تکه تکه های قلب شکسته ام   

برایت دعا می کنند

.

.

شاید زنده ام .

نمی دانم در دنیا ،

آخرت ،

یا سرزمین رویاها ،

اما در جایی

در حال قدم زدن هستم

و رد پایم پس از گام هایم ،

 صحنه را ترک می کند ...

.

.

تنها به با غچه ام فکر می کنم ،

بهشت کوچک دوست داشتنی ام  .

گل های سرخ آنجا

بدون من

لالایی شب هایشان

سکوت خواهد بود ...

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت توسط خلبان|

من تهی از هرگونه احساس

روبروی پنجره ای رو به کویر

ایستاده ام

شاید شن ها مرا می خوانند

یا شاید هم ازدحام پایان ها

اما
حس می کنم

اگر از اینجا

از همینجایی که ایستاده ام ،

دل به دریا بزنم

کویر ردپایم را خواهد پوشاند

و بزدلان حراف ،

به خلوت من راه پیدا نخواهند کرد

خدای من

اگر چه راه های آسمان را نمی دانم

اما شجاعت آن را دارم

که در میان آن ها گم شوم

من ،

دست کم ،

یک گم شده در بیراهه های آسمانم

نه یک وحشی سرسپرده به دامان خاک ...   
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت توسط خلبان|

پروانه های وعده گاه همیشگی مان

حال خوبی ندارند. 

لرزش انعکاس چهره ام در نگاهشان

خبر از حادثه ای دارد

که ،

گام هایم تا تو را می لزراند

و

احساس لحظه ام ،

فاصله ی ثانیه هایم تا تو را ،

به بی انتهای افق سوق می دهد.   

به ناچار برمی گردم ،

تا در دنباله ای خاکستری

که پشت سرم

از همه لحظه های از دست رفته ،

در تعقیبم است ،

جستجو کنم

به این امید که

دست کم ،

در لحظه ای که " دوست داشتنی هایم " را خاکستری می کردم ،

گل های سرخ را  فراموش کرده باشم

اما

دلواپسی چشمان پروانه ها ،

حکایت از حقیقتی دیگر دارد ...

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت توسط خلبان|

تو ،

همه قاصدک های شیشه ای را

که خبر از خوشبختی ام

به شکوفه های پژمرده می رساندند،  

در تاریکی ها محبوس کردی

و رفتی

تا آخرین قطره های اشک چشمانم

برای فریاد نیازم به تو ،

رگ هایم را به کمک بخواند.

پس از تو

گل های باغچه بیتابند   

دیگر نوازش من هم ،

آنها را آرام نمی کند  

هرگاه پنجره اتاقم را می بینم ،

بارانیست

فهمیده ام که ،

قطرات باران متعلق به آسمان نیستند ،

اشک های خود اویند .

من بدون تو ،

هیچ جایگاهی در عالم ندارم

هر روز که می گذرد

محبت  ذره ذره های عالم ،

تقدیرم را ترک می کنند

و

حال ،

جسمم نیز ،

خواهان پیوستن به آنهاست .

بزودی تنهاترین خواهم شد

آنقدر تنها که

دلت را خواهد شکست . . .

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت توسط خلبان|

تقدیر من ،

عصاره ای از همه دست نیافتنی های من ،

در آخرین برگ های خود  ،

زمزمه اشک هایم را می سراید 

و حس غمگینی به نام من  

نشانی خوشبختی را ،

از افق می پرسد ،

بارها و بارها .

تا شاید اینگونه

روزهای این روزهای من ،

ردپای سرنوشتم را ،

گم کند

و من

بدون سایه ی شوم باید ها و نباید ها

لحظه ای ،

تنها لحظه ای ،

ابهام تکرار بی پایان "نامتناهی ها" را  

با وهمی از جنس "پایان "

"آغاز" کنم

و کمی مانده تا غروب آفتاب ،

به دور از زجر تمسخر پروانه ها ،

و به رسم مردانگی ،

خود را به پایان رسانم  

برای همیشه . . .

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت توسط خلبان|

آسمان خاکستری ،

این غروب خورشید را بدرقه می کند . . .

من و نارنجی آسمانی افق ،

شمع نیم سوخته خوشبختی را نظاره می کنیم ،

وهم غروب با تو بودن را .

با نفس هایی که از تنهایی عاریه گرفته ام

آرزوهای مهتاب را می جویم

شاید اکسیر تولد رویای تو

هنوز هم از قلب نیمه جان ماه ،

در رگ های مهتاب جاری باشد .

شاید من هنوز ،

نبض گل سرخ را

به تجسم رویاهای بی تعبیرم ،

گره می زنم.

خدایا ،

وصیت من به "لحظه" ها ،

ترک رفتاریست که با من کردند .

ای روزها ، ماه ها و سال های پیش رو

مرا دیگر از آینده سحر آمیزتان ،

هراسی نیست

من ،

دیدنی ها را دیده ام . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت توسط خلبان|

هرگز تصور نمی کردم که

سایه پشت ابرها

کودکی باشد شبیه به من

که خنده های معصومانه اش

شب های زیادی

باران تنهاییم بود

و حال من رو به گذشته ای ایستاده ام

که او مدت ها پیش مرا بدرقه کرد

و اشک چشمانم را

 به ادامه این جاده گره می زنم

شاید 

در این دالان بی انتهای غربت

ستاره خاموش بی راهه ها شوم

شاید سرنوشت

تن بی روحم را سرمه چشمان خویش کند

و یا شاید

شاید

من ،

سرنوشت سرنوشتم . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت توسط خلبان|

هر روز آن جمله را

مقابل آیینه با خود زمزمه می کردم

تا روز موعود ،

چشم در چشمان تو ،

بر زبان جاری کنم

اما رفتی

و حال پس از مدتها 

من ،

پادشاه سرزمین آیینه ها ،

روزهاست که مقابل این شیشه ها نشسته ام

و برای تسکین دلم ،

آن جمله را مشق سخن می کنم

رودررویت که نشد

دست کم آیینه بداند

که من آن روز خودم بودم و یک دل

می خواهم بدانی

تکه تکه آینه هایی که بر راهت خواهی دید

متعلق به سرزمین من هستند

با من پیمان بسته اند

که تا زنده هستم ،

رازم ،

آن جمله را ،

با تو فاش نکنند

طولی نخواهد کشید  

که آنها را شبنم زده خواهی دید

و آن روز رازم ،

اشک گل سرخ ،

فاش خواهد شد . . .   

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت توسط خلبان|

یا ابا عبدالله انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم . . .

 

درد دل ۱ :امسال اولین سالی بود که دیدم صدای نوار ترانه هیچ ماشینی توی محرم بلند نیست .جالب بود.

درد و دل ۲ : خیلی دلم می خواست شب علی اکبر علیه سلام تو هیئت باشم اما همون شب مریض شدم .تو بیمارستان دکتر گفت باید دو سه روزی استراحت کنی.بش گفتم خانم دکتر هر چی هست بنویس من نباید امشبو از دست بدم.گفت اذیت می شی ها ! بش گفتم باشه.بعد از مدتی که از رو تخت بلند شدم دیر شده بود یاد کسایی افتادم که تعلل کردن و از قافله عشق جاموندن . . .  

درد و دل ۳ : آقا جان می دونم دل مقدستو شکستم ، می دونم زیر قول هام زدم اما خداییش دوست دارم . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت توسط خلبان

شبی که در بیکرانه آسمان تنهاییم

اوج گرفتی

من به آسمان چشم دوخته بودم

من با همسایگان شب ، مهمانی داشتم.

ستاره ها با من عهد بستند 

که چشمانشان ، چشمهایم باشد

و حرارتشان، نگاهم .

از آنها خواستم

چشمانشان همچون چشمان همیشه خیسم ،

تو را در گذر از بیراهه های غمناک ،

یاری کند.

از آنها خواستم

"من" باشند ،

برای هر لحظه از "تو" بودن.

حال پس از سالها انتظار

تو نیستی 

و من در آخرین سرانجام ،

زمزمه ی سفرم.

قلبم ،

این تکه تکه های شیشه ای را ،

به ماه می سپارم

شاید به رسم انعکاس نور خورشید

احساسم را در تاریکی شب ها ،

جاودانه کند.

تا با هر نوازش مهتاب دریابی

با تو زنده بودم ،

 تا آخرین نفس . . .

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت توسط خلبان|

آن شب زمستانی تو را دیدم

همان شبی که

چند شاخه  گل سرخ در دستانم بود

همان شبی که از کنار من گذشتی

و مرا ندیدی

در حال قدم زدن در تاریکی کوچه ها هستم

در لحظه ای که پایان بی نهایت این شب است ،

به نقطه ای تازه می روم ،

به لحظه ی شروع زندگیم ،

به لحظه ی اولین دیدارم با تو.

و آنجا بزمی برپاست

که من برای اولین بار ،

شادمانی را تجربه می کنم.

حال سحر شده

و من پس از آن جشن با شکوه

احساس پرواز برگ ها را دارم ،

پروازی از جنس خزان.

در این پرواز مستانه ام بر فراز همان کوچه ها ،

مردی را می بینم

که چه کودکانه

در گوشه ای از خیابان

آرام گرفته ،

کمی دورتر از چند شاخه گل سرخ . . .  
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت توسط خلبان|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت